❤❤ we belong to each other even after life ❤❤

 

بدون هیچ مقدمه ای می گویم : دوستت دارم

فونت زيبا ساز       ❤       فونت زيبا ساز

 

 

بی تو ای رو شنگر شبهای من            ❤             بوسه می زد ناله بر لبهای من 

 

در بلور اشک من یاد تو بود                 ❤              در سکوت سینه فریاد تو بود 

 

مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت         ❤             پرده های ساز اهنگ تو داشت

 

  

نوشته شده در یکم بهمن 1390 6:55 بعد از ظهر توسط ...LOVE...|

شب بود تمام وجودم را گرد و غبار تنهایی پر کده بود حتی در درون دلم هم هیچ روشنایییی دیده نمیشد که ناگهان در ان سیاهی دل و دیده تو نمایان شدی درونم را پر از نور امید امید کردی و با امدنت انگار دنیا برایم رنگ و بوی تازه گرفت نور امید درونم شکوفا شد ولی حالا چه؟ حالا که رفتی انگار سیاهییهای دلم دیده ام پر رنگتر از قبل درون و دیده ام را می ازارند اخر چرا امدی که روشنایی را برایم نمایان سازی اخر چرا امدی و طعم  خوش امید را به من چشاندی ؟ پس چرا رفتی این چه امدنی بود<
نوشته شده در یکم مهر 1393 12:58 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

چقدر سخت است

منتظر کسی باشی که
.
.
.

هیچ وقت

فکر آمدن نیست!
نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1393 1:41 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

من نشانی از تو ندارم ولی نشانیم را برای تو مینویسم :

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم گذار ...

خیابان غربت را بیدا کن ...

وارد کوجه تنهایی شو ...

کلبه غریبی ام را بیدا کن ...

کنار بید مجنون خزان زده ...

و کنار مرداب آرزوی رنگی ام ...

در کلبه را باز کن ...

به سراغ بغض خیس بنجره برو ...

حریر غمش را کنار بزن ...

مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق اشک پشت دیوار تنهایی ام نشسته امــــ ...

دوستدار همیشگی تو : ارشیا

 

نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1393 0:26 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده
فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...
اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم
باور نمیکنم اینک بی توام
کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی
تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم
در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده
در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...
کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم
هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...
میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...
بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست....
نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1393 2:34 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

هیس صدا اومدﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻮﺍﺷﮑﻲ ﻫﺎ ﻣﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ.. !!!

ﻳﻮﺍﺷﮑﻲ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺷﺒﻮﻧﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ!!

ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﻲ!!

ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺘﻦ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1393 2:29 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

تــَمآم هوآ رآ بو مـے کشم


چشم مـےدوزم


زل مـے زنم…


انگشتم رآ بر لبآטּ زمیـטּ مے گذآرم:


” هــــیس…


مـے خوآهم رد نفس هآیش بـﮧ گوش برسد…!”


امآ…!


گوشم درد مـےگیرد از ایـטּ همـﮧ بـے صدآیـے


دل تنگـے هآیم را مچالـﮧ مـے کنم و


پرت مـے کنم سمت آسمآטּ!


دلوآپس تو مـے شوم کـﮧ کجآے قصـﮧ مآטּ سکوت کرده ایـے


کـﮧ تو رآ نمـے شنوم .. /

نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1393 2:26 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

 

 

 

 

 

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

ای یار زیبا روی من . من تو را بسان  قطره قطره های باران بهاری دوست دارم از چه رو اینقدر نامهربان گشته ای تو که  اینگونه نبودی ایا می دانی من شب را هنگام خواب به یا زلفان سیاهت می ارمم و روز را که چشم می گشایم به یاد شنیدن صدایت پا به عرصهای نو از گیتی می گذارم ولی نه نه نه نمی دانی که اگر می دانستی اینگونه بی وفایی را پیشه راهمان قرار نمی دانی باشد ولی من از خداوند مهربان طلب شادی و خرسندی تو را می نمایم زیرا شادمانی تو غم من را هم بزداید

دوستدار همیشگی تو

عرشششششششششششششششششششششششششششششیا

ببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1393 2:15 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

در به در همیشگی کولی  صد ساله منم

خاک تمام جاده هاست جامه کهنه طنم

هزار راه رفته ام

هزار زخم خورده ام

تل تو مرا زنده کنی

هزار بار مرده ام

جوجوی نازنینم دلم برای شنیدن صدات یه زره شده بی وفای من منتظرتم

نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1393 2:0 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

سلام جوجوی نازم سلام

حالت خوب نازنینم اگه احوالی از من غریب بخوای جویا بشی میخوام بگم که دلم امشب خیلی گرفته تو رخوتخواب بودم که یهو دل سوی تو پر کشید اومدم پشت کامپیوترم نشستم که تنهایی با تو درد دل کنم می دونم میدونم شاید هیچوقت به وبلاگی که خودت درست کردی تا بینمون هیچوقت جدایی نیفته سر نخواهی زد نمی دونم چرا به وبلاگ سر نمی نزنی مگه سرت این روزا خیلی شلوغ خانمم امیدوارم هرجا که هستی و در هر ساعتی از شبانه روز ایام به کامت شیرین باشه چون شیرینی کام تو کام من رو هم کمی شیرین می کنه همیشه به یادت خواهم بود امیدوارم یه روز به این وبلاگمون که ساخته دست خودت سری بزنی و ببینی در غیابت من هنوز هم که هنوزه به یادتم 

ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را 

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را 

با اسیر غم خود رحم چرا اخه چرا نیست تو را گلم 

چند وقت پیشا زنگی می زدی الان از عید چندین روزه که می گذره حتی یه تکم به من نزدی گلم فراموشم کردی می دونم باشه ما هم خدایی داریم جوجو نازم ما هم خدایی داریم

دوستدار همیشگی تو 

عرشیییییییییییییییییا به قول خودت و خودم جوج

بوووووووووووووس از رو لبهای همیشه خندونت غمت رو نبینه این عرشیا.

خدا حافظ تا بعد امیدوارم یه بار فقط یه بار دیگه تو رو ببینم چنان به اغوشت بکشم تا کمبود روزایی رو که بی وفایی می کنی و به من سر نمی زنی رو تو خودم خالی کنم پس به امید اون روزی که هرگز نخواهد امد.

نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1393 1:5 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

فقط یک جمله امشب برایت می نویسم

وان این است

بی وفای من کجایی دلم برایت تنگ شده است

نوشته شده در یازدهم اسفند 1392 1:42 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

سلام 
سلامی گرم در سحرگاهی سرد و سوزان  
سلامی که از اعماق وجودم بر می انگیخته می شود ولی به همراهش جمله همیشگی دوستت دارم را همراه نیاورده میخواهم اینبار به یکباره ناگهان بگویم اینکه دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررررررررررررررم تااااااااااااااااااااااااااااااااااا ببببببببببببببببببببببببببببی نهااااااااااااااااااااااااااااااااا یت چشمممممممممممممممممممماییییییییییییییی سیاهتت
خانمم دلتنگتم هرچند دلتنگ بودنم برای تو دیگر معنایی نخواهد داشت که اگر می داشت عرشیا را با کوله باری ازغم در این شهر بی درو پیکر بدون مونس و یار تنها رهایش نمی کردی و نمی گفتی برو به دنبال سرنوشتت . سرنوشت من تو هستی و بس امیدم تو هیتی و بس و خودت هم این را خوب مب دانی و براین امر واقفی ااز فرسنگهای دور با انکه زمین پر از یخ می باشد و سوز بیرون حتی لبهایمان را می سوزاند ولی من با قلبی که هیچ سرمایی نمی تواند درونش احاطه کند جز تو این بوسه داغ و اتشین را برایت می فرستم تا شاید اندکی به خود ایی و مرا در اغوش و زیر بال و پر خود گیریجوجو  
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس             
نوشته شده در دهم بهمن 1392 5:3 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

سلام دنیای بی پایان من... سلام ای کسی که همه چیزم برای تو بود و همه وجودم در تو خلاصه می شد...

 اگر روزی کسی از من بپرسد که ایا در زندگی گذشته چیزی باعث شادمانی و امید بخشیدن به زندگی اینده برای تو می بود به صراحت و با تمامی وجودم نام تو را بر زبان خواهم اورد و افتخار می کنم که روزی با چون تو گلی بر سر یک سفره که نه بر سر یک دل نان عشق را بین هم با تمامی احساس قسمت کردیم ولی ایا هیچ به این لحظات تنهایی فکر می کردیم؟ من که هیچگاه نمی اندیشیدم و دوست نداشتم اصلا به روزی فکر کنم که تو و من در کنج عزلت با وجود بودن هم در این دنیای فانی و زودگذر بنشینیم و گاه گاهی به یاد آن ایام عاشقی بیفتیم...

آخر چرا چرا خدایا چرا اینگونه شد؟

انقدر درد درون را در دل خود ریختم   ❤   تا که خود با درد هستی سوز خود امیختم

تا جدا ماند من در من زهر بیگانه ای    از تو هم ای عشق بی فرجام خود گریختم

برگ زردی بودم و در تند باد حادثــه   ❤   بر سر هر شاخه بی ریشه ای اویختم...

خدایا مرا و او را و انها را و همه کسان را که جدا از عشق افتاده اند صبوری بخش...

دوستت دارم جوجو تنهای من تو را در خاطرم برای همیشه به یادگار خواهم داشت باشد روزی فرا رسد که دوباره و برای چند لحظه حتی دمی مرا به سوی خویش فقط محض دیدار گل رویت فرا خوانی... کسی که همیشه ودر همه حال از تو به عنوان سنبل عشق و محبت یاد می کند : ارشیای تو

نوشته شده در سی ام مهر 1392 10:10 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت،

مات و مبهوت به آن می نگری؟!

نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

من به این جمله نمی اندیشم.

من،مناجات درختان را،هنگام سحر،

رقص عطر گل را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،

همه را می شنوم،

می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم،

به تو می اندیشم...

ای سراپا همه خوبی...

تک و تنها به تو می اندیشم...

همه وقت...

همه جا...

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم...

تو بدان این را تنها تو بدان!

تو بیا...

تو بمان با من تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب...

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند...

اینک این من که به پای تو در افتادم باز...

ریسمانی کن از آن موی دراز...

تو بگیر...

تو ببند...

تو بخواه،

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ی ابر هوا را،تو بخوان!

تو بمان با من،تنها تو بمان...

در دل ساغر هستی تو بجوش،

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است،

 

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

 

  • دوست دارم
نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1392 12:28 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

هوسـ کردهـ امـ کهـ تو باشیـ

مـنـ باشمـ و هيچکسـ نباشد

آنگاهـ داغتريـنـ آغوشـ ها را از تـنـتـ و

شيريـنـ تريـنـ بوسهـ ها را از لبانتـ بيرونـ بکشمـ

بهـ تلافیـ تمامـ روزهايـیـ

کهـ میخواهمتـ و نيستیــــ

  • عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت

 

نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1392 11:29 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

 

 بخند ای عشق ای معشوق فردا

 

که من خندیدنت رادوست دارم

 

به باغ خاطرم هر روز وهرشب

 

تورا تنهای تنها دوست دارم

 

منم چون ماهی افتاده برشن

 

تورا مانند دریا دوست دارم

 

نگاهی کن به من ای عاشق دل

 

تورا مانند رویا دوست دارم...

 

نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1392 11:35 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

فقط میتونم این رو بگم جوجو نازنینم که...

 

بی تو تنهایی به چشمانم رخنه خواهدکرد

موجی از غرورم درمیان سینه ام بی صدا خواهد شکست

بی تو دیگر هیچ ... حتی هیچ هم حلش برایم ساده ناشاید گلم

 میدانی چرا اینگونه می گردم؟

دلیلش ناگفتن ان گفتنیهای نا گفته نهفته در میان سینه توست

پس بگو نا گفته هایت را که من بعد از تو ویرانه نگردم

صاحب خانه شوم من در قفس دل دیگر توان ماندن و رنج کشیدن را ندارم

پس با کلام شعر  با من سخن از دل نگو

با کلامی راحتم کن ای سبک بال سفید شایدم اندکی بی رحم...

 

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1392 11:0 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

زیباست این زندگی با تو... فقط با تو

زیباست لحظه های عاشقی با تو ... تنها در کنار تو

زیباست لحظه غروب با تو ... فقط به یاد تو

آن لحظه که با تو هستم... بهترین لحظه زندگی ام است

که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد...

دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم... هیچگاه به پایان نرسد

زیباست این زندگی در کنار تو ... فقط با عشق تو

 

نوشته شده در بیستم شهریور 1392 4:53 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

 مرا ببوس
نه یک بار که هـــــزار بار ...
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد
که روسیاه شوند
آنها که بر سر جدایی مان
شرط بسته اند ...!

 

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1392 9:18 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

سبزه ها در بهار می رقصند

من در کنار تو به آرامش می رسم

و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست

تو را عاشقانه می بوسم

تا با گرمی نفسهایم

به لبانت جان دهم

و با گرمی نفسهایت

 جانی دوباره گیرم

دوستت دارم…

با همه هستی خود

ای همه هستی من

و هزاران بار خواهم گفت

دوستت دارم را…      

 

نوشته شده در هجدهم شهریور 1392 9:3 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم

 

منت عشق از نگاه پرشرابت میکشم

 

ناز چندین ساله از چشم سیاهت میکشم

 

تا نفس باقیست اینجا انتظارت میکشم...

 

نوشته شده در هجدهم شهریور 1392 10:50 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

آرزوی من اینست
که دو روز طولانی درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی

 

آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم




آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

آرزوی من اینست
هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم



آرزوی من اینست
تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی

آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون

آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها

آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن  اوج آرزویی تو

 

 

  • آرزوی همیشگی منی جوجو بوووووووس

 

نوشته شده در هفدهم شهریور 1392 3:49 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

زندگی یعنی من زندگی یعنی تو زندگی یعنی ما و یکی گشتن با همه ی آنچه که هست
 
 مثل  دریا با رود، مثل آتش با دود، و خدا را دیدن، و از او پرسیدن، راز این  عشق که میسوزاند
 
 همه ی هستی ما را هر دم...
 
زندگی یعنی نفسهای تو... زندگی یعنی صدای قلب تو...

 
وقتی که عاشقانه به چشمانم خیره می شوی
 
چشمانم دیگر سهمی از این دنیا را نمی خواهد
 
و تنها سهم من می شود همان چشمهای تو 
 
که آرامش را به نگاه خسته ام باز می گرداند
 
قلبم از شوق نگاهت به یکباره می لرزد
 
و نفسهای تو راه نفسهایم را می بندد
 
وقتی که عاشقانه نگاهم می کنی
 
چشمهایت را می بینم که لبریز از شعرهای عاشقانست
 
اینجاست که دلم سهم بیشتری از آنها را می طلبد...
 
نوشته شده در شانزدهم شهریور 1392 4:59 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

منم همون تنها ترین همون بیکس همون عاشقی که بی تو نمی تونه بکشه نفس...

جوجو منم من ارشیای تو... ارشیایی که دلش شکسته از عشق تو ...ارشیایی که داغونه از فراق تو...

جوجو داااااااااااااااااااااااارم می میرما...

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

 بگو اخه چرا اینجوری شد؟

نوشته شده در پانزدهم شهریور 1392 10:23 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها...

 

نوشته شده در چهاردهم شهریور 1392 2:19 قبل از ظهر توسط ...LOVE...| |

 

داستان عشقی زیبا : کریکسوس و نیویا

کریکسوس یکی از گلادیاتورهای غول پیکر منزل باتیاتوس بود که عاشق برده مخصوص همسر باتیاتوس به نام نیویا می شود. آنها عشق پنهانی خود را روز به روز شعله ورتر می کنند تا زمانی که همسر باتیاتوس پی به این راز می برد و از آنجایی که خودش به کریکسوس علاقه مند است آنها را از هم جدا می کند و نیویا را برای کار به معادن می فرستد. اینکار باعث برانگیخته شدن خشم و نفرت کریکسوس می شود و نظر خود را در مورد شورش و قیام تغییر می دهد و به همراه هموطنانش اسپارتاکوس را در قیام علیه باتیاتوس یاری می دهند تا جایی که می توانند منزل باتیاتوس را پس از به خاک و خون کشیدن تمام مهمانها ترک کنند. او همیشه هنگام آزادسازی بقیه بردگان به دنبال عشق خود میگشت و نشانی او را از همه میپرسید تا زمانی که به او اطلاع می دهند نیویا مرده است. این خبر باعث ناامیدی و غم و اندوه فراوان کریکسوس می شود تا جایی که گلادیاتوری به آن عظمت و قدرت همانند بچه های دو ساله به گریه میفتد و دیگر قدرت انجام هیچ کاری را ندارد... غافل از اینکه این خبر دروغ بوده و نیویا هنوز زنده است... بقیه داستان و عکسها در ادامه مطلب...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سیزدهم شهریور 1392 1:55 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |

عشق … اونيه که تو آسمون دلت بهترين ستاره تو به نام اون مي کني.

عشق … اونيه که به خاطره اون تموم قانونهاي روزگارو زيرپا مي ذاري و خاطرات شيرين رو جايگزينش مي کني.

عشق … اونيه که وقتي خيلي ناراحتي يا دلت مي خواد مث ابر بهاري گريه کني اون ميشه سنگ صبورت و آغوشش مي شه پناهگاهت و شونه هاش تکيه گاهي براي اشکهات.

عشق … اونيه که شبها با ياد اون مي خوابي با ياد اون غذا مي خوري ،حتي با ياد اون آهنگ گوش ميدي.

عشق … اونيه که شبها قبل از خواب با روياي با او بودن چشماتو روي هم مي ذاري .

عشق … اونيه که شبها موقع خواب دوست داري سر اون کنار سر تو باشه.

عشق  …اونيه که شبها دستاتو زير بالش يا زير بغلت پنهون مي کني تا کمبود دستاي گرمشو کمتر حس کني.

عشق… اونيه که دوست داري بوي عطر بدنش بشه تک تک نفسهات.

عشق … اونيه که مي خواي اون بشه مهتاب شبها و خورشيد روشن زندگيت.

عشق … اونيه که دلت هميشه بهونه ي اونو مي گيره هر چند مي دوني که گاهي ديدارش ممکن نيست.

عشق … ا ونيه که براش بي تابي مي کني و نا خود آگاه بدنت براش مي لرزه.

عشق … اونيه که هر جا ميري دوست داري اونم همراهت باشه.

عشق … اونيه که هرکجا ميري دوست داري براش سوغاتي بخري حتي اگر نتوني بهش بدي.

عشق … اونيه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داري براي اون بگي.

عشق … اونيه که تو دوست داري اولين کسي که از پيروزي هات با خبر مي شه اون باشه.

عشق … اونيه که هر يادگاري يا دست نوشته اي از اون از دنيا با ارزش ترمي شه برات.

عشق … اونيه که موقع درد وقتي اونو مي بيني دردت فراموشت مي شه.

عشق … اونيه که به خاطر شنيدن صداش حاضري خيلي از زخم زبونها رو تحمل کني.

عشق … اونيه که تو موقع شادي هات دوست داري اونم کنارت بود و سهمي از اين خوشي ها داشت.

عشق … اونيه که به اون اختيار تام ميدي تا وارد حريم خصوصي زندگيت بشه.

عشق … اونيه که موقع دلتنگيهات مثل ابر پر بارون آسمون دلت رو تصاحب مي کنه.

عشق … اونيه که براي ديدنش لحظه شماري مي کني.

عشق … اونيه که از دوري اون قلم دست مي گيري و هر چه احساسه رو روي يه تيکه کاغذ مي آري.

 

و عشق اونيه که هيچ وقت نمي توني فراموشش کني...

  • دوست دارم عشق من

 

نوشته شده در دوازدهم شهریور 1392 12:45 بعد از ظهر توسط ...LOVE...| |